تبلیغات

پشتیبانی

GOLDEN TENNIS PLAYER
قالب وبلاگ
GOLDEN TENNIS PLAYER
تنیسور های طلایی(黄金のテニス選手) 
نظر سنجی
چقدر از مطالب و قالب و...وب راضی هستین؟مخصوصا مطالب!!






صفحات جانبی

سلام به دوستای گلم.

برای اینکه نظرای پست قبلی خیلی بیشتر از حد انتظار بودن خب من این قسمت رو زود میذارم.

لطفا برای خوندن بخش اول مسابقات منطقه ای برید ادامه مطلب.

دو روز از تولد ترسا و ماجرای برق گرفتگی میگذشت.

ما توی باشگاه بودیم و مثل همیشه داشتیم تمریناتمون رو انجام میدادیم.

نارومی:سوجومی اینقد بی حوصله نباش.لطفا درست تمرینات رو انجام بده.کمتر از یه هفته به مسابقات منطقه ای مونده.اونوقت شما ها اینطوری تمرین میکنین؟حالا که اینجوری شد...شما ها دو راه بیشتر ندارین.(جوسومی هم روز بعد از تولد اومد و عضو باشگاه شد.)

اول اینکه:بیشتر و بهتر از همیشه تمرین کنین تا تو مسابقه نبازین.

و دومین راه:...اینویی لطفا اون معجون رو بده به من!!!و دومین راه اینه که از معجون فوق العاده ی سبزیجات اینویی بخورین.

همه ی بچه ها باهم:وااااااای نههههههههه.بچه ها زود زود زود.

ترسا:هه.شما که نمیخواین از اون معجون بخورین ها؟میخواین؟پس زود تمریناتتون رو انجام بدین.

_مث اینکه این راه دوم خیلی خوب اثر کرده.مگه نه نارومی؟

نارومی:امم.بله.درسته حالا اونا تمریناتشون رو بهتر انجام میدن.معاون عزیزم.(ترسا معاون و جانشین کاپیتانه.هه چه جالب!خواهر و برادر هر دو معاونن.)

1ساعت گذشت و ما دیگه واقعا جون نداشتیم که بدوییم یا تمرینات دیگه رو انجام بدیم.همه نفس نفس میزدن.

نائوکو:وای وای.دیگه طاقت ندارم.یکی منو بگیره.و افتاد تو بغل آیانا.(چیه؟نکنه فک کردین یه پسر اومد.افتاد تو بغل اون؟)

آیانا:ما دیگه طاقت نداریم.نارومی؟تروخدا بسه دیگه.والا تیم دخترای فودومینه هم دیگه اینقد تلاش نمیکنن که ما کردیم.(تیم دخترای فودومینه:آن و امیلی تاچیبانا و چن نفر دیگه هستن.بچه ها غیر از این دو نفر که با هم خواهرن.بقیه همه عضو سیگاکوان.)

نارومی:خیله خب باشه.تمرینات امروز دیگه کافیه.نیم ساعت آخر باشگاه رو آزادین.هر کاری میخواین بکنین.

همه:وای آخیش.بالاخره راحت شدیم.

نارومی:حالا که اینجوری شد...تمرینات فردا 2برابر میشه.خوشحالین که از زیر تمرین در رفتین.ها؟اینم پاداشتون.همه گوش کنن.فردا همه یه ساعت زود تر میان.تمرینات هم2برابر میشه.

یوشیکا:.عجب غلطی کردیما.کاش این زبونم لال میشد نمیگفتم.(خب یوشیکا ناراحت که نشدی این فقط داستانه.)

نیم ساعت وقت آزاد هم تموم شد و ما از باشگاه در اومدیم و رفتیم خونه هامون.همون موقع پسرا هم از تو باشگاه خودشون در اومدن و بچه ها با برادراشون رفتن خونه هاشون.

صبح روز بعد هاتسویا ساعت05:30صبح بلند شد و آماده شد تا صبحونه بخوره و بره باشگاه.که دید ریوما هم پاشده و داره آماده میشه.

هاتسویا:ببینم...ریوما.مگه تو ساعت7نباید بری باشگاه؟چرا الان بیدارشدی؟سابقه نداره که تو زود بیدار شی.جناب آقای خوابالو.ببینم نکنه میخوای بری پش یه کسی؟؟؟؟!!!!یه دفعه هاتسویا پرید رو ریوما و بهش گفت:حالا کی هست؟ها؟من میشناسمش؟

ریوما:اه.دختره ی پر حرف.از روم بلند شو.لهم کردی.میذاری حرف بزنم یا نه؟اصن تو خودت صبح به این زودی بلند شدی چیکار؟تو هم مث من باید ساعت7صبح بری دیگه.یکی نیس به خودش بگه داره کجا میره.در همین حال ریوما از یقه ی هاتسویا گرفت و محکم چسبوندش به دیوار و گفت:زود باش بگو ببینم.کجا میخوای بری؟ها؟

هاتسویا:اوخ.چی کار میکنه خل وضع؟؟؟؟سرمو کوبوندی به دیوار.نزدیک بود سرم بشکنه.مگه گروگان گرفتی؟یقمو ول کن.پارش کردی.بعدش هاتسویا دست ریوما رو گرفت و محکم زدش به سمت پایین.(این ینی که میخواست ریوما یقش رو ول کنه.)

بعد هاتسویا گفت:کاپیتان ما گفته بود که امروز یه ساعت زود تر بیایم.همین.چیه واسه خودت قصه سر هم میکنی؟تو درباره ی من چی فک کردی؟(حالا نه که من الان پاک پاکم.)

ریوما:چی؟کاپیتان شما هم اینو گفته بود؟ولی خب کاپیتان ما هم همینو گفته بود.اینکه یه ساعت زود تر بریم.

هاتسویا:پس ینی چی؟چه اتفاقی افتاده؟

ریوما:نمیدونم هر چی هست که نارومی و تزوکا ازش خبر دارن.خب دیگه بهتره بریم.

هاتسویا:باشه بریم.

هاتسویا و ریوما رسیدن به باشگاه و از هم خداحافظی کردن و هر کودوم رفتن تو سالن خودشون.ریوما وقتی رفت تو سالن دید که همه اونجان.حتی تیم دخترا.خیلی تعجب کرده بود.

ولی وقتی هاتسویا رفت توی باشگاه هیچکس اونجا نبود.با خودش گفت:ینی زود رسیدم؟بعد به ساعتش نگاه کرد و گفت:نه بابا تازه نیم ساعت هم دیر کردم.وووی نه نکنه نارومی تنبیهم کنه.

همون موقع تو سالن پسرا:اویشی:اهای ریوما بدو برو خواهرتو بیار اینجا.امروز یه کار مهم داریم.ریوما:ولی اخه اینجا که باشگاه پسراست.دخترا اینجا چی کار دارن؟

اویشی:وای برو دیگه.اینقد سوال نپرس.بدو.بیچاره تو اون باشگاه به اون بزرگی تنهاست.بیارش اینجا.

ریوما رفت تا هاتسویا رو بیاره تو باشگاه.هاتسویا همینجور وایستاده بود و هیچی نمیگفت.که یه دفعه ریوما دستش رو گرفت و همینجور کشید بردش.هاتسویا به پشتش نگاه کرد و گفت:وای ریوما تویی؟میشه یه صدایی از خودت در بیاری؟زهرم ترکید.

ریوما:اینقد حرف نزن.فقط با من بیا.

هاتسویا:حالا چرا اینقد دستمو سفت گرفتی؟شکستن انگشتام بابا.

ریوما:ای بابا.میشه اینقد غر نزنی؟فقط دنبالم بیا.

ریوما و هاتسویا وارد باشگاه پسرا شدن و وقتی هاتسویا وارد باشگاه شد همه ی دخترا پریدن روش و گفتن؟وای هاتسویا اومدی؟چقد دیر.چیزی شده بود؟

ریوما آروم زیر لب گفت:بیچاره رو خفه کردین.

همه ی دخترا با هم:ببینم ریوما؟تو چیزی گفتی؟

ریوما:آ...نه نه.شما ها به خوش آمد گویی گرمتون برسین.

هاتسویا با خودش گفت:هوووف.آخه اینم برادره ما داریم؟سرمو که کوبوند به دیوار.یقمم که ماشالا چیزی ازش نمونده.اینم که اینجوری.واقعا که نوبرشو آوردی.

خب دیگه بچه ها نیم ساعته دارم مینویسم.هی پاک میکرد درستش کنم.دیگه بسه.

آنچه در در قسمت بعد میخوانید:

آهای با شما دوهستم زود جواب بدین.

چرا دیر اومدین؟

برای قسمت بعد45تا نظر.بوس بوس.بای.




طبقه بندی: داستان دختران تنیسور،
برچسب ها: داستان، مسابقات منطقه ای1،
[ شنبه 31 مرداد 1394 ] [ 10:10 ب.ظ ] [ SAHAR ECHIZEN ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


سلام من سحر ایچیزنم
یه سال سومی از دبیرستان سیگاکو.عاشق ♥مهدی احمدوند♥
توی این وب فقط و فقط راجع به شاهزاده ی تنیس گذاشته میشه.
در این وب شما میتونین نظر بدین و هر چی که میخواین رو بهم بگین تا به بهترین نحو ممکن تو وبم برای شما به نمایش بذارم.
این وب همه جا به اسم خودش یا اسم خودم شناخته شده.
بچه ها به تمام پست های این وب یه سری بزنین.
پس این وب رو از دست ندین.
بای بای
مدیر وب:SAHAR ECHIZEN

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

ابزار وبلاگ نویسی
ابزار وبلاگ نویسی

ابزار وبلاگ نویسی

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
ابزار وبلاگ نویسی
ابزار وبلاگ نویسی
ابزار وبلاگ نویسی

كد هدایت به بالا

  • paper | سبزک | تبلیغات متنی